کلمه ((مژگان))در شعر فارسی-1
زل زده به من و دارد تندتند پلک می زند و مژههای بلندش را به رخ من می کشد؛ مژههایاش انگار میخورند به صورتام،
لذتی بیش از این میتوان تصور کرد؟
.
.
من همان روز که چشمان تو دیدم گفتم که ز مژگان سیه فتنهی فردای منی (فروغی)
از کمان ابروش چون تیر مژگان بگذرد ... ناوک مژگان او بر موی مژگان بگذرد(عطار)
ز هر مژگان کند صد رخنه در دل(هاتف)
مژگان مردم افکن، چشمان کافرش بین ... از صف کشیده مژگان صفهای لشکرش بین(فروغی)
دلت سختست و مژگان تیر، در کار من مسکین ... بدان نسبت که مژگان خار و دل برجاست(اوحدی)
با تیزی مژگان تو نقاش چه سازد ... جز هندوی چشمت که به مژگان رگ جان زد(محتشم کاشانی)
چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان من گشت مژگان تو یکدم خون چکان وز ... تا روز قیامت خونفشان مژگان من(محتشم کاشانی)
مرا دانی که بیتو حال چونست
به هر مژگان هزاران قطره خونست(انوری)
عشق تو دل را نکو پیرایهایست
تیر مژگان ترا خون ریختن(انوری)
ز باغت بجز بوی و رنگی نبینم
به از تیر مژگان خدنگی نبینم(خاقانی)
مو به مو دام فریب دل دانای منی
که ز مژگان سیه فتنهی فردای منی ...(فروغی)
تو جفاکن که از اینسوی وفاداری هست
گرد زنجیر به مژگان ادب پاک کند(وحشی بافقی)
به تنگ آمد دلم ، یک خنجر کاری طمع دارد
از آن مژگان قتال اینقدر یاری طمع دارد(وحشی بافقی)
خوش آن نیاز که رفع حیا تواند کرد
به نیم جنبش مژگان روا تواند کرد(وحشی بافقی)
هلاکم ساز گر بر خاطرت باری ز من باشد
ز اشک ناامیدی برد مژگان آب و میترسم(وحشی بافقی)
دو چشم آهوانش شیرگیرست
کمان ابروان و تیر مژگان(مولوی)
زلف او بر رخ چو جولان میکند
تیر مژگان و کمان ابروش(سعدی)
گرد ماه از مشک خرمن میزنی
تیر مژگان را بگو آهستهتر(انوری)
دل زمردم بردن و خود را به خواب انداختن شيوهً مژگان عيار و شعار چشم تست(صائب تبریزی)
مرا بناوک مژگان اگر کشی غم نیست شهید تیغ غمت را ز نوک تیر چه غم(خواجو)
لذتی بیش از این میتوان تصور کرد؟
.
.
من همان روز که چشمان تو دیدم گفتم که ز مژگان سیه فتنهی فردای منی (فروغی)
از کمان ابروش چون تیر مژگان بگذرد ... ناوک مژگان او بر موی مژگان بگذرد(عطار)
ز هر مژگان کند صد رخنه در دل(هاتف)
مژگان مردم افکن، چشمان کافرش بین ... از صف کشیده مژگان صفهای لشکرش بین(فروغی)
دلت سختست و مژگان تیر، در کار من مسکین ... بدان نسبت که مژگان خار و دل برجاست(اوحدی)
با تیزی مژگان تو نقاش چه سازد ... جز هندوی چشمت که به مژگان رگ جان زد(محتشم کاشانی)
چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان من گشت مژگان تو یکدم خون چکان وز ... تا روز قیامت خونفشان مژگان من(محتشم کاشانی)
مرا دانی که بیتو حال چونست
به هر مژگان هزاران قطره خونست(انوری)
عشق تو دل را نکو پیرایهایست
تیر مژگان ترا خون ریختن(انوری)
ز باغت بجز بوی و رنگی نبینم
به از تیر مژگان خدنگی نبینم(خاقانی)
مو به مو دام فریب دل دانای منی
که ز مژگان سیه فتنهی فردای منی ...(فروغی)
تو جفاکن که از اینسوی وفاداری هست
گرد زنجیر به مژگان ادب پاک کند(وحشی بافقی)
به تنگ آمد دلم ، یک خنجر کاری طمع دارد
از آن مژگان قتال اینقدر یاری طمع دارد(وحشی بافقی)
خوش آن نیاز که رفع حیا تواند کرد
به نیم جنبش مژگان روا تواند کرد(وحشی بافقی)
هلاکم ساز گر بر خاطرت باری ز من باشد
ز اشک ناامیدی برد مژگان آب و میترسم(وحشی بافقی)
دو چشم آهوانش شیرگیرست
کمان ابروان و تیر مژگان(مولوی)
زلف او بر رخ چو جولان میکند
تیر مژگان و کمان ابروش(سعدی)
گرد ماه از مشک خرمن میزنی
تیر مژگان را بگو آهستهتر(انوری)
دل زمردم بردن و خود را به خواب انداختن شيوهً مژگان عيار و شعار چشم تست(صائب تبریزی)
مرا بناوک مژگان اگر کشی غم نیست شهید تیغ غمت را ز نوک تیر چه غم(خواجو)
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 10:54 توسط Mint
|